اشعار محمد امین خسروی دهدزی (کیهان)

بی زهره‌یِ شیر لافِ شیری تا چند؟

روبَه صفت و دمِ دلیری تا چند؟

در بندِ کلاه و تاجِ شاهی تا کِی؟

آزاده‌یِ خلق و خود اسیری تا چند؟

محمد امین خسروی دهدزی (کیهان) - 1396.07.05

از بس که ز عمر خرده‌گیری کردیم

ناگشته جوان جهش به پیری کردیم

با عمر قمارِ بی‌نظیری کردیم

پنداشته‌ایم بس دلیری کردیم

محمد امین خسروی دهدزی (کیهان) - 1396.07.10

عشق از دلِ خویش آتش افروختن است

پروانه نه، شمع وار تن سوختن است

تن سوختن است و لذت اندوختن است

در ذات نهان و دور از آموختن است

محمد امین خسروی دهدزی (کیهان) - 1396.07.18

عشق از تَفِ یک شرار جان سوزانَد

تا چشم به هم زنی جهان سوزانَد

گاهی به مثالِ کوهکن یا مجنون

گاهی گمنام و بی‌نشان سوزانَد

محمد امین خسروی دهدزی (کیهان) - 1396.07.18

فزون باشد از هر عبادت شهادت

به هر واژه دارد زیادت شهادت

نه کارِ هر انسانِ معمولی است این

که خواهد فراوان رشادت شهادت

نباشد به دنیا رهی راست‌تر از

رهِ نیک و راهِ سعادت شهادت

به اوجِ بزرگی چه خوش دست یابی

به طالع اگر اوفتادت شهادت

هر آنکس که مُرد از شهادت نمرد او

خوشا هر که را شد ولادت شهادت

محمد امین خسروی دهدزی (کیهان) - 1396.07.19

زبان‌چربان فراوان و دگر یاری نمی‌بینم

هواداران نمایان و وفاداری نمی‌بینم

ندانم عیبِ این چشم است یا عیبِ جهانی چون

در این بستانِ رنگارنگ جز خاری نمی‌بینم

از آنانی که دم از نیک‌خویی می‌زنند و دین

بجز ظلم و ریا و مردم‌آزاری نمی‌بینم

اگر بخت است سخت و سهل و دشواری و آسانی

چرا از بخت خود غیر از نگونساری نمی‌بینم؟

همه اندوه و غم دارند و رنج و دردها لیکن

در این دنیا چو کیهان خون‌دلِ زاری نمی‌بینم

محمد امین خسروی دهدزی (کیهان) - 1396.11.05

شود آیا دلِ ما باز دهی؟

سوزِ جان را نفسی ساز دهی؟

عمرِ ما شد به قماری بر باد

یا رب آن را به چه اعجاز دهی؟

نه همانم که زِ خویشم راندی؟

کِی به برگشتنم آواز دهی؟

ساختم دورِ تنِ خود زندان

منتظر تا پرِ پرواز دهی

می‌سراید دو سه دیوان کیهان

دفترم را چو سرآغاز دهی

محمد امین خسروی دهدزی (کیهان) - 1397.01.19

مرا ترانه‌یِ نامت زِ هر دو عالم بس

خیالِ خامِ خوشِ تو در این دمادم بس

اگرچه نیستی و نیستم خوش و خندان

همین که بینمت از دور شاد و خُرَّم بس

دلا چو دلبرِ دلدار نیست همدم و یار

گهی شکیب و گهی شِکوِه یار و همدم بس

وحوش جمله بگویند این سخن‌ها چیست

که هر چه هست بجز سوزیان فزون کم بس

وحوشِ سنگدل از عشق و شوق بی‌خبرند

به هوش و خاطرِ دلسنگ جسمِ آدم بس

جهان جهان زِ وجودِ محبت و عشق است

روان روانه‌یِ هر قیل و قالِ مبهم بس

کسی ز دردِ جهالت بگفت: عشق غمیست

غمِ همین سخنش را هزار ماتم بس

وگر که عشق غمی هست بی‌کران کیهان

مرا زِ بود و نبودِ جهان همین غم بس

محمد امین خسروی دهدزی (کیهان) - 1397.02.30

کودکی حیف گذشت و من باز

خویشتن را شده کودک خواهم

بازیِ بی‌خبری از دنیا

شوقِ وا کردن قلک خواهم

گر هم این نیست میسر باری

بارِ خود را کم و اندک خواهم

تابِ این بار ندارد تنِ من

یاورا یاوری اینک خواهم

تشنه و بسته‌پرم در قفسی

آب و پرواز چو لک لک خواهم

چون جهان است چنان یک کوچه

کوچ از این کوچه‌یِ کوچک خواهم

خویش را فارغ از اینجا کیهان

نامِ خود را به جهان حک خواهم

محمد امین خسروی دهدزی (کیهان) - 1397.07.03

این جان که به جویِ عمر جاری‌ست

پیوسته قرینِ بی‌قراری‌ست

حالاتِ بشر پر از تَغَیُر

اوضاعِ زمانه انزجاری‌ست

جز عشق و محبت و نکویی

باقی همه از سیاه‌کاری‌ست

آوازه‌یِ هرکس از تبار است

آوازه‌یِ ما زِ بی‌تباری‌ست

از بس غم و رنج و درد دیدیم

هنجارِ من و تو داغداری‌ست

این هم که نمرده‌ایم کیهان

از بی‌کفنی و بی‌مزاری‌ست

محمد امین خسروی دهدزی (کیهان) - 1397.11.21

آرشیور مطالب
آمار وبلاگ
کل مطالب : 10
کل نظرات : 0
بازدیدکنندگان امروز : 1
بازدیدکنندگان دیروز : 0
بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 0
کل بازدیدکنندگان : 1
کل بازدیدها : 1